على اكبر دهخدا
1146
امثال و حكم ( فارسى )
فقير در جهنم نشسته است . رجوع به : الفقر سواد الوجه . . . ، شود . فقير هدم گدا نيم . بلهجهء لران فقير هستم اما گدا نيستم و مراد آنكه هرچند بىنوا و درويشم ليكن از كسى چيزى نستانم . نظير : عزيز اگرچه نيم خوارى از كسى نكشم * توانگر ارچه نيم دارم از گدائى عار . كمال اسمعيل . فقيرى عار نيست ، عيب نيست ، نظير : الفقر فخرى . حديث . فكر پايهء عقل است . جامع التمثيل . فكر شيرين مرد را فربه كند . * ( تا خيال و فكر خوش بر وى زند . . . ) مولوى . رجوع به : آدمى فربه شود . . . ، شود . فكر نان كن خربزه آب است . فكن حديثا حسنا ذكره * فانما الناس احاديث . بنامه درون جمله نيكى نويس * چو در دست تست اى برادر قلم . ناصر خسرو . فسانهء خوب شو آخر چو ميدانى كه پيش از تو * فسانهء نيك و بد گشتند ساسانى و سامانى . سنائى . عاقلان زير اين حديقهء سبز * يا سخن گشته يا در اين سخنند . مجير بيلقانى . و سيبقى الحديث بعدك فانظر * اى احدوثة تحب فكنها . و رجوع به : الناس احاديث . . . ، شود . فكندن به مردى تن اندر هلاك * نه مرديست كز باد ساريست پاك . اسدى . فلا الجود يفنيها اذا هى اقبلت * و لا البخل يبقيها اذا هى تذهب ( اذا جادت الدنيا عليك فجد بها * على الناس طرا انها تتقلب . . . ) . نظير : چو دنيا كند با تو بخشش تو نيز * به بخشش كه گردان بود روزگار . نه از جود يابد چو آمد كمى * نه بخلش بود چون شود گوشدار . ابن يمين . فلا تحقرن عدوا اتاك * و ان كافى فى ساعديه قصر فان السيوف تجز الرقاب * و تعجز عما اسال الابر . از العراضه . رجوع به : دشمن نتوان حقير . . . ، شود . فلان است نه دوغ تركمانى . تمثل : گويند بگوى ترك تركت * تا بازرهى ز پاسبانى ترك چو تو ترك نبود آسان * تركى تو نه دوغ تركمانى . سنائى . نظير : فلان است نه برگ چغندر . فلان است نه برگ چغندر . رجوع به : فقرهء قبل شود .